رضا قليخان هدايت

1094

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گفتم غمت مرا كشت گفتا چه زهره دارد * غم اين‌قدر بداند كاخر تو يار مايى گفتم ز هر خيالى دردسر است ما را * گفتا ببر سرش را تو ذو الفقار مايى سر را گرفته بودم يعنى كه در خمارم * گفت ارچه در خمارى نى در خمار مايى گفتم چو چرخ گردان و اللّه كه بىقرارم * گفت ارچه بىقرارى نى بىقرار مايى شكر لبش بگفتم لب را گزيد يعنى * اين راز را نهان كن چون رازدار مايى اى بلبل سحرگه ما را بپرس گه‌گه * آخر تو هم غريبى هم از ديار مايى و له ايضا نك حمله و نك حمله كامد شب و تاريكى * چستى كن و تركى كن نى نرمى و تاجيكى داريم سرى كان سر بىتن بزيد چون مه * گر گردن ما دارد در عشق تو باريكى شاهيم نه شهروزه لعليم نه فيروزه * عشقيم نه سرمستى مستيم نه از سيكى من بندهء خوبانم هرچند بدم گويند * با زشت نياميزم هرچند كند نيكى عشّاق بسى دارد من از حسد ايشان * بيگانه همىباشم از غايت نزديكى روپوش كند او هم با محرم و نامحرم * گويند فلان بنده است گويد عجبا كىكى طفلى است سخن گفتن مرديست سخن كردن * تو رستم چالاكى نى كودك چاليكى